تبليغاتX
asreporteghli89FM

asreporteghli89FM

......کافــــــــــی است انار دلت ترک بخورد ، راز رسیدن همین است

سلام 

یه چند وقتی بود خودم برای خودم می نوشتم اینم یکی از اونایی که نوشتم دوستدارم بیشتر درمورد نوشتم برام کامنت بزارین دوستون دارم 

لحظه ها می گذرند و فقط من هستم که گذر زمان ها پیرم می کند لحظه هایی که با وجودت زمستان بهار می شد ومن اکنون درتنهایی لحظه هایت گویی همسایه ابرها شده ام ...

...پس کی می ایی تا سیاهی بوم دلم را باقلمت ابی کنی ؟

دلم برای حرف هایت حتی غرغرهایی که نمی کردی بهانه هایی که نمی گرفتی تنگ است دلم برای غزل های شبانه ات هم تنگ است .

چند وقتی است قلم نقاشی ام بر بوم زندگی رنگی نمی کشد چون ان هم نفس هایت راحس نمی کند تا برای تقدیرمان نقاشی کند بیا ای امید زندگی من تا چراغ خانه به امید تو روشن شود چراغی که فقط وفقط به امید تو روشن بود .

به امید امدنت در زیر باران قدم می زنم وامدنت را دعا می گویم صبح زود از خواب  بیدار می شوم و خانه را به سلیقه تو می چینم گل ها را اب می دهم و برگ های از خزان تو ریخته را جارو می کنم حیاط را اب می پاشم تا شاید با بوی خاک راه تو خانه روشن شود ولی حیف که دیگر راه برگشتی نداری ....

هروز این کارها را تکرار می کنم و هروز امدت را دعا می کنم و غافل از ان هستم که تو دیگر بر نمی گردی غافل هم نیستم خود می دانی نمی خاهم نبودنت را باور کنم نبودنت تلخ است به تلخی قهوه ای که هرچه شکر می ریزی شیرین نمی شود و تو تنها شکر ان هستی خود می دانی اینها همه یک جور بهانه است بهانه ای که نمی خاهم لحظه هایم را بی تو سر کنم که شاید زودتر بگذرند لحظه های خالی از مهر ومحبت تو 

بیا که دلم برای همه چیز تنگ است تنگ تر از تنگ بیا که دلم برای غزلهایی که شب از عمق دل تو بلند می شد تنگ است دلم برای همه چیز تنگ است حتی لحظه ی اخرسالی که سیب را درون اب می انداختیدلم برای تو تنگ است ....

بیا تا زود تر تحویل کنم لحظه های بی تو را در ایینه خالی از تو ,بیا تا تقویمم پر شود از روزهای باتو,بیا تا باتو سالم را تحویل کنم بیا که من تنها کنار سفره هفت سین نمی شینم بیاتا جهان باعشق ما اغاز شود بیا تا درکنارت  سال ها تحویل باشم  بیاتا همین الان تحویل کنم سال های بی تو را بیا تا تحویل کنم سالم راو می دانم امقدر برایم عزیز هستی که هر زمانی به این خانه برگردی عید تحویل لحظه های بی تو است 

بیــــــــــــــــــــــا ......  

در زیر باران امدنت را دعا می کنم بااینکه می دانم دعایم پشت چراغ قرمزه اجابت می ایستد ومن حکمتش رانمی دانم .....

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 11:55 توسط مبیناسادات|

همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به
دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود

ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟

فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:

باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد.

.....................


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 20:37 توسط مبیناسادات|

 روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند .

سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند .

بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان پس از اتمام ،برگه های خود را به معلم تحویل داده ، کلاس را ترک کردند .

روز شنبه ، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت ، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت .

روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد ..............



ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 11:20 توسط مبیناسادات|

 باکمال تاسف از دست دادن اسطوره  ایران ناصر حجازی رابه جامعه فوتبالی وغیر فوتبالی ایران

تسلیت می گویم ناصرحجازی یکی از بهترین ستاره های ایران بود که در سن61سالگی به دلیل

سرطان ریه در بیمارستان کسری جان باخت ایشان امروز صبح به خاک سپرده شدند 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 12:17 توسط مبیناسادات|

اول از همه با تاخیر عید همتون مبارک امیدوارم سال خوبی داشته باشین                                                 اینم عیدی من یه شعر از فرهاد مهرداد:                                                                                       بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی، وسط سفره‌ی نو
بوی خوب نعنا ترخون سر پیچ کوچه‌ها
[بوی یاس جانماز ترمۀ مادر بزرگ]
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در می‌کنم

شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه‌ی عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده‌ی لای کتاب
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در می‌کنم

فکر قاشق زدن یک دختر چادر سیاه
[فکر قاشق زدن دختر ناز چشم سیاه]
شوق یک خیز بلند از روی بُته‌های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه‌ها
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در می‌کنم

بازی الک دولک تو کوچه‌ها
[عشق یک ستاره ساختن با دولک]
نرس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه
بوی یک لاله عباسی که خشک شده لای کتاب
[بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب]
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در می‌کنم

[بوی باغچه، بوی حوض، عطر خوب نذری
شبِ جمعه، پی فانوس، توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی، هوس یه آب‌تنی
با اینا زمستون‌و سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم]

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 14:12 توسط مبیناسادات|

دخترم جرالدين, از تو دورم , ولی يک لحظه تصوير تو از ديدگانم دور نميشود.تو کجايی؟در پاريس ,روی صحنه تئاتر پرشکوه شانزه ليزه؟اين را ميدانم و چنان است که گويي در اين سکوت شبانگاهی ,آهنگ قدمهايت را ميشنوم.شنيده ام نقش تو در اين نمايش پرشکوه, نقش آن دختر زيبای حاکمی است که اسير خان تاتار شده است.جرالدين, در نقش ستاره باش و بدرخش ,اما اگر فرياد تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی آور گلهايی که برايت فرستاده اند به تو فرصت هوشياری داد بنشين و نامه ام را بخوان. من پدر تو هستم.امروز نوبت توست که صدای کف زدن های تماشاگران گاهی تو را به آسمانها ببرد.به آسمانها برو ولی گاهی هم به روی زمين بيا و زندگی مردم را تماشا کن; زندگی آنان که با شکم گرسنه در حالی که پاهايشان از بينوايی می لرزدو هنرنمايی می کنند. من خود يکی از ايشان بوده ام.جرالدين دخترم ,تو مرا درست نمی شناسی در آن شب های بس دور با تو قصه ها بسيار گفتم اما غصه های خود را هرگز نگفتم آن هم داستانی شنيدنی است.داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترين صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه می گيرد, داستان من است.من طعم گرسنگی را چشيده ام.من درد نابسامانی را کشيده ام.و از اينها بالاتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند و سکه صدقه آن رهگذر غرورش را خرد نمی کند. با اين همه زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند حرفی نبايد زد. به دنبال نام تو نام من است :"چاپلين"جرالدين دخترم, دنيايی که تو در آن زندگی می کنی, دنيای هنرپيشگی و موسيقی است.نيمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه تئاتر شانزه ليزه بيرون می آيی, آن ستايشگران ثروتمند را فراموش کن .حال آن راننده تاکسی که تو را به منزل ميرساند بپرس .حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خريد لباس بچه نداشت ,مبلغی پنهانی در جيبش بگذار. به نماينده خود در پاريس دستور داده ام فقط وجه اين نوع خرجهای تو را بی چون و چرا بپردازد.اما برای خرجهای ديگر بايد صورت حساب ان را بفرستی.دخترم جرالدين گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و مردم را نگاه کن. زنان بيوه ,کودکان يتيم رابشناس و دست کم روزی يک بار بگو:من هم از آنان هستم.تو واقعا يکی از آنان هستی و نه بيشتر.هنر قبل از اينکه دو بال به انسان بدهد اغلب دو پای او را ميشکند . وقتی به مرحله ای رسيدی که خود را برتر تماشاگران خويش بدانی, همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه پاريس برسان. من آنجا را خوب می شناسم.آنجا بازيگران همانند خويش را خواهی ديد که از قرن ها پش زيبا تر از تو ,چالاکتر از تو و مغرور تر از تو هنرنمايی ميکنند.اما در آنجا از نور خيره کننده تئاتر شانزه ليزه خبری نيست.دخترم جرالدين ,چکی سفيد امضا برايت فرستاده ام که هر چه دلت می خواهدبگيری و خرج کنی. ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی با خود بگو:سومين فرانک از آن من نيست.اين مال يک مرد فقير و گمنام است که امشب به يک فرانک احتياج دارد.جست و جو لازم نيست.اين نيازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی يافت. اگر از پول و سکه برای تو حرف می زنم برای آن است که از نيروی فريب و افسون پول ,اين فرزند بی جان شيطان خوب آگاهم. من زمانی دراز در سيرک زيسته و هميشه و هر لحظه برای بند بازان روی ريسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده ام. اما دخترم اين حقيقت را بگويم که مردم بر روی زمين استوار و گسترده بيشتر از بند بازان ريسمان نا استوار سقوط می کنند.دخترم جرالدين ,پدرت با تو حرف می زند. شايد شبی درخشش گرانبهاترين الماس اين جهان تو را فريب بدهد و آن شب است که این الماس, آن ريسمان نا استوار زير پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. روزی که چهره زيبای يک اشراف زاده بی بند و بار تو را بفريبد آن روز است که بند بازی ناشی خواهی بود. هميشه بند بازان ناشی سقوط می کنند از اين رو دل به زر و زيور نبند. بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد. اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی ,با او يک دل باش و به راستی او را دوست بدار. معنی اين را وظيفه خود در قبال اين موضوع بدان. به مادرت گفته ام که در اين خصوص برای تو نامه ای بنويسد. او از من بهتر معنی عشق را می داند. او برای تعريف "عشق "که معنی آن" يکدلی" است شايسته تر از من است.دخترم هيچ کس و هيچ چيز ديگر در اين جهان نمی توان يافت که شايسته آن باشد.دختری ناخن پای خود را برای آن عريان می کند. برهنگی بيماری عصر ما است. به گمان من تن تو ,بايد مال کسی باشد که روحش را برای تو عريان کرده است.حرف بسيار برای تو دارم ,ولی به وقت ديگر می گذارم.و با اين آخرين پيام نامه را پايان می بخشم. انسان باش, پاک دل و يکدل ;زيرا گرسنه بودن, صدقه گرفتن و در فقر مردن بارها قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است.


پدر تو ,چارلی چاپلين
نویسنده :فرج الله صبا

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 13:37 توسط مبیناسادات|

بی تو، مهتاب‌ شبی ، باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم 

در نهانخانة جانم ، گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید 

یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم..............


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 23:9 توسط مبیناسادات|

وقتی برف ها در زمین اب می شود

وقتی اب انار برلباسی سفید می ریزد وخبر از میوه های نوبرانه ی پاییز می اورد

وقتی همسایه کلاف هایش را کنارشومینه نصب می کند

وقتی بوی اش رشته صدای زنگمان رادرمی اورد دوستت دار

دوستت دارم اما نه از اون دوست داشتن ها که کسی به دیگری برسد

که تو ارت اباواجدادی من نیستی وبه هرکس از هر تاریخی می رسی

دوستت دارم

جوانی مراجرئت عشق ترس وهرچه که میشود ببخش

.........ووقتی می روی ازمن تاجوان نباشم مرا شجاعت دیرینه

ای حسرت ادم همیشه درمن درجوانی

         دوستت دارم ج و ا ن      

  سیدعلی ضیا

    گوینده
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 15:20 توسط مبیناسادات|

ميخواهم بگويم 
فقر همه جا سر ميكشد
فقر، گرسنگي نيست، عرياني هم نيست 
فقر، چيزي را "نداشتن" است، ولي آن چيز پول نيست ... طلا و غذا نيست 
فقر، همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند 
فقر،  تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند
فقر، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند 
فقر، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود 
فقر، همه جا سر ميكشد
فقر، شب را " بي غذا  سر كردن نيست  فقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر، روز را  " بي انديشــــــــــــــــــــــــــــــه" سر كردن است

                                                                                                                                 دکتر شريعتي

آنها فقط از «فهمیدن» تو می‌ترسند. 

از «تن» تو- هر چقدر هم که قوی باشد- ترسی ندارند.

 از گاو که گنده‌تر نمی‌شوی، میدوشندت! 

از خر که قوی‌تر نمی‌شوی، بارت می‌کنند! 

از اسب که دونده‌تر نمی‌شوی، سوارت می‌شوند!، 

اما آنها فقط از «فهمیدن» تو می‌ترسند

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 14:18 توسط مبیناسادات|

ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد

که امشب با ناله ای بغض آلود

بر دیار این دل خسته اشک می ریزد 

 

بلاخره در این زمستان رحمت خدا شامل حال ما شد پس بیایید شکر گزار خداوند باشیم که عاشقانه عشقش را روی بنده هایش می ریزدی 

در این هوای برفی راه می روم تا عشق خدا روی من بریزد تکانش نمی دهم چون عشقش اب می شودوممکن است دیگر

 عشقش رارویمان نریزد

در روز19دی مرکزی و26استان دیگر گلباران از عشق خدایی شد                       



نوشته شده در دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 1:3 توسط مبیناسادات|


آخرين مطالب
» تحویل لحظه های بی تو
» ............
» در دست تقدیر
» اسطوره ایران
»
» نامه ی چارلی چاپلین به دخترش
» کوچه
» رادیو7
» دکتر علی شریعتی
» بارش رحمت
Design By : Pars Skin